معنی بیفرجام
6 بازدید
[ فَ ] (ص مرکب) (از: بی + فرجام) بدعاقبت : سگ در این روزگار بی فرجام بر چنین مهتری شرف دارد در قلم داشتن فلاح نماند خنک آنرا که چنگ و دف دارد. ابوطاهر خاتونی. || جاوید. بی پایان : مملکتی تا ابد جاوید باشد بی فرجام. (ترجمهٔ دیاتسارون ص ۱۰). رجوع به فرجام شود.
کلمات همقافیه با «بیفرجام»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ام» برای سرودن شعر