معنی بیغی
7 بازدید
(اِ) دفع و رد. || عزل. (ناظم الاطباء).[ غی ی ] (ص نسبی) منسوب به بیغو. دهی به مغرب. (یادداشت مؤلف). رجوع به بیغو شود. || منسوب به باغو. شهری است به اندلس. رجوع به باغو شود.
کلمات همقافیه با «بیغی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «غی» برای سرودن شعر