معنی بیغش
7 بازدید
[ غِ ش ش / غَ ش ش / غِ / غَ ] (ص مرکب) (از: بی +غش) خالص. پاک. دور از آلودگی و زوائد: اوستاد اوستادان زمانه عنصری عنصرش بی عیب و دل بی غشّ و دینش بی فتن. منوچهری. نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد. حافظ. گر بکاشانهٔ رندان قدمی خواهد زد نقل شعر شکرین و می بی غش دارم.حافظ. من دوستدار روی خوش و موی دلکشم مدهوش چشم مست و می صاف بی غشم. حافظ. شراب بی غش و ساقیّ خوش دو دام رهند که زیرکان جهان از کمندشان نرهند.حافظ. رجوع به غش شود. -بی غش و غل؛ خالص. - || صادق. (آنندراج). بدون تزویر. بدون نفاق و ریا و مکر. (ناظم الاطباء): چونکه داور بود او داور بی غل و غش است چونکه حاکم بود او حاکم بی روی و ریاست. فرخی. رجوع به غل و غش شود.
کلمات همقافیه با «بیغش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «غش» برای سرودن شعر