معنی بیعمل
5 بازدید
[ عَ مَ ] (ص مرکب) (از: بی +عمل) بی کردار. که به گفتار خود عمل نکند. که کردار نداشته باشد. بی فعل : عالم بی عمل درخت بی بر. (گلستان). یکی را گفتند عالم بی عمل به چه ماند گفت به زنبور بی عسل. (گلستان باب هشتم). نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس ملالت علما هم ز علم بی عمل است.حافظ. عنان بمیکده خواهیم تافت زین مجلس که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن. حافظ. و رجوع به عمل شود.
کلمات همقافیه با «بیعمل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مل» برای سرودن شعر