معنی بیعقلی
5 بازدید
[ عَ ] (حامص مرکب) بی هوشی. بی شعوری. دیوانگی. جنون. (ناظم الاطباء). بی خردی. بی دانشی. حمق : گاو گفت یا آدم چرا می زنی؟ اگر تو را عقل بودی از بهشت بیرون نکردند. بدین بی عقلی و بی حرمتی که تراست از بهشت بیرون کردند. (قصص الانبیاء ص ۲۳). رجوع به بی عقل شود.
کلمات همقافیه با «بیعقلی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لی» برای سرودن شعر