معنی بیعقل
6 بازدید
[ عَ ] (ص مرکب) (از: بی +عقل) احمق. (یادداشت مؤلف). بی دانش. (آنندراج). معتوه. عتاهیة. مأموه. (منتهی الارب). بی هوش. بی شعور. دیوانه. (ناظم الاطباء). بی خرد: از ره نام همچو یکدگرند سوی بی عقل هرمس و هرماس.ناصرخسرو. یکی گفتش ای پیر بی عقل و هوش عجب رستی از قتل، گفتا خموش.سعدی. آنانکه بدیدار چنین میل ندارند سوگند توان خورد که بی عقل خسانند. سعدی. رجوع به عقل شود.
کلمات همقافیه با «بیعقل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قل» برای سرودن شعر