معنی بیطمع
7 بازدید
[ طَ مَ ] (ص مرکب) (از: بی + طمع) بی آز و حرص. (آنندراج). بدون توقع : عالم عامل بی طمع باورع. (سندبادنامه ص ۶۴). نشاید حکم کردن بر دو بنیاد یکی بر بی طمع دیگر بر آزاد.نظامی. بی طمعیم از همه سازنده ای جز تو نداریم نوازنده ای.نظامی. آز بگذار و پادشاهی کن گردن بی طمع بلند بود.سعدی. || بی غرض و صادق. (ناظم الاطباء). رجوع به طمع شود.
کلمات همقافیه با «بیطمع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مع» برای سرودن شعر