معنی بیطاقت
7 بازدید
[ قَ ] (ص مرکب) (از: بی + طاقت) ضعیف و ناتوان. (آنندراج). بدون توانایی. (ناظم الاطباء). بی تاب و توان : کنون جوئی همی حیلت که گشتی سست و بی طاقت ترا دیدم ببرنائی فسارآهخته و لانه.کسایی. در طاعت بی طاقت و بی توش چرایی ای گاه ستمکاری با طاقت و با توش. ناصرخسرو. با طاقت و هوشیم ما و او خود بی طاقت و بی هوش و بی توان.ناصرخسرو. گرچه بی طاقتم چو مور ضعیف میکشم نفس و میکشم بارت.سعدی. خداوندان نعمت میتوانند که درویشان بی طاقت برانند.سعدی. چو مسکین و بی طاقتش دید و ریش بدو داد یک نیمه از زاد خویش.سعدی. رجوع به طاقت شود. - بی طاقت شدن؛ بی توان شدن. بی توش شدن : سر در بیابان نهاد و میرفت تا تشنه و بی طاقت شد. (گلستان، باب سوم). - بی طاقت گشتن؛ بی توان گشتن. بیتاب گشتن : سنگ پشت... آخر بی طاقت گشت. (کلیله و دمنه). || بی تاب. (ناظم الاطباء). بی صبر و بی تحمل : چون صبا با تن بیمار و دل بی طاقت بهواداری آن سرو خرامان بروم.حافظ. - بی طاقت و تاب شدن؛ بی صبر و تحمل شدن. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «بیطاقت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قت» برای سرودن شعر