معنی بیضاء
5 بازدید
[ بَ ] (ع ص، اِ) مؤنث ابیض. (از اقرب الموارد). زن سپیدپوست. || آفتاب. (منتهی الارب). آفتاب بعلت سپیدی آن. (از لسان العرب) (از تاج العروس). مهر. خور. خورشید. شمس. شارق. ذکا. بوح. شرق. (یادداشت مؤلف). || نقره. (از ذیل اقرب الموارد). سیم: یا صفراء یا بیضاء غری غیری. (از سخنان علی بن ابیطالب (ع)). || کاغذ سفید. (ناظم الاطباء). اما این معنی در فرهنگهای معتبر عربی دیده نشد. - ابوالبیضاء؛ شخص سپیدچهره. و سیاه را ابوالجون خوانند. (از لسان العرب). - الید البیضاء؛ حجت با برهان. (از لسان العرب). - || قدرت. (از اقرب الموارد). قبضه و تصرف. (ناظم الاطباء). - || نعمت. (از اقرب الموارد): لفلان عندی ید بیضاء؛ ای نعمة. (ناظم الاطباء). - || دستی که بدون سؤال و منت بخشد و شرف عطا داشته باشد. (از لسان العرب). و یقال: له الید البیضاء. (اقرب الموارد). رجوع به ید بیضا شود. || زمین ویران، از آن جهت که چون رستنی در آن نیست سفید مینماید. (از لسان العرب). زمین ویران. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). زمین ناکشته. (مهذب الاسماء). الخراب من الارض. (تاج العروس). در حدیث است: کانت لهم [ لحمیر ] البیضاء و السوداء و فارس الحمراء و الجزیة الصفراء؛ منظور از بیضاء زمین ویران است و از سوداء زمین آبادان و از جزیةالصفراء طلا. (از لسان العرب). - ارض بیضاء؛ زمین بی گیاه یا زمینی که رهگذری بر آن نگذشته باشد. (از لسان العرب). || بلا و سختی. (منتهی الارب). داهیة. و اطلاق بیضاء بر داهیه و بلا بر سبیل تفاؤل باشد همچنانکه عرب مارگزیده را سلیم خوانند. (از تاج العروس). || دام صیاد. (منتهی الارب) (از لسان العرب) (از تاج العروس). || گندم و جو تازهٔ بی پوست. (منتهی الارب). || گندم. (از لسان العرب) (از تاج العروس). || جو، یا جو بی پوست و جو ترش و یا نوعی از جو که میان جو و گندم است و پوست ندارد. (از اقرب الموارد) (از تاج العروس). رجوع به مادهٔ سلت در همان کتاب شود. || دیگ. (از لسان العرب) (منتهی الارب). - ام بیضاء؛ کنایه از دیگ است. (از لسان العرب). || فلان ابیض و فلانة بیضاء؛ در نزد عرب کنایه است از پاکی شرف و ناموس از پلیدی و آلودگی. (از لسان العرب) (از تاج العروس). || (اصطلاح صوفیه) عقل اول است و وجود بیاض است و عدم سواد و بعضی از عرفا گفته اند که عقل اول بیاضی است که در آن هر معدومی آشکار گردد و سوادی است که هر موجودی در آن منعدم شود. (از تعریفات جرجانی).[ بَ ] (اِخ) نام دختر عبدالمطلب. رجوع به العقدالفرید ج ۵ ص ۷، ۴۱ شود.[ بَ ] (اِخ) دراسفید (که بعداً بدین صورت معرب گردید). نام شهری معروف در فارس است. (از معجم البلدان). رجوع به بیضا شود.[ بَ ] (اِخ) کوره ای بمغرب. (معجم البلدان).[ بَ ] (اِخ) عقبه ای در جبل المناقب. (از معجم البلدان) (تاج العروس).[ بَ ] (اِخ) ثنیةالتنعیم بمکه. (از معجم البلدان). عقبةالتنعیم. (تاج العروس).[ بَ ] (اِخ) آبی است بنی سلول را در ضمرین. (از معجم البلدان).[ بَ ] (اِخ) نام شهر حلب (در سوریه) به سبب سفیدی خاک آن. (از معجم البلدان).[ بَ ] (اِخ) خانهٔ عبیداللََّه بن زیادبن ابیه در بصره. (از معجم البلدان).[ بَ ] (اِخ) چشمهٔ آبی است نزدیک بوماریة میان موصل و تل یعفر. (از معجم البلدان).[ بَ ] (اِخ) بیضاءالبصرة که نام دیگرش المخیس است نام زندان بصره بوده است و عبیداللََّه بندیان را در آن بند میکرده. (از معجم البلدان) (از مراصد الاطلاع).[ بَ ] (اِخ) نام چهار قریه بمصر: ۱- در کورهٔ شرقی مصر. ۲ -قریه ای که نام دیگرش منیةالحرون و واقع است در نزدیکی المحلة از کورهٔ جزیرهٔ قوسنیا (قویسنا). (تاج العروس). ۳ -قریه ای از کورهٔ حوف رامسیس میان قاهره و اسکندریه در مغرب نیل. ۴ -قریه ای در اطراف اسکندریه. (از معجم البلدان).[ بَ ] (اِخ) شهری در بلاد خزر در پشت باب الابواب. (از معجم البلدان). همان بیضا پایتخت قدیم خزر است. رجوع به بیضا شود.[ بَ ] (اِخ) آبی است مر بنی عقیل و معاویةبن عقیل را در نجد. (از معجم البلدان).[ بَ ] (اِخ) نام زمینی پر آب و نخل پائین تر از ثاج و بحرین. (از معجم البلدان).[ بَ ] (اِخ) قریه های کوچکی است در قطیف و دارای نخل. (از معجم البلدان).[ بَ ] (اِخ) نام محلی است نزدیک حمای الربذة. (از معجم البلدان).[ بَ ] (اِخ) (الـ ...) نام قوس (کمان) رسول اللََّه. (امتاع ج ۱ ص ۱۰۵).
کلمات همقافیه با «بیضاء»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اء» برای سرودن شعر