معنی بیضا

معنی بیضا

7 بازدید
[ بَ / بِ ] (از ع، ص) مأخوذ از بیضاء تازی. (ناظم الاطباء). رجوع به بیضاء شود: گوهر حمرا کند از لؤلؤ بیضای خویش گوهر حمرا کسی از لؤلؤ بیضا کند. منوچهری. طوطی ری عذرخواه ری بس است سوی طوطی قند بیضایی فرست.خاقانی. کعبه را باشد کبوتر در حرم در حرم شهباز بیضا دیده ام.خاقانی. گرچه در نفط سیه چهره توان دید ولیک آن نکوتر که در آئینهٔ بیضا بینند.خاقانی. - بیضای عسکر؛ شکر عسکر، چه بنا بگفتهٔ صاحب حدودالعالم شکر از عسکر مکرم (شهری در خوزستان) است. همهٔ شکرهای جهان از سرخ و سپید و نیز قند از آنجا خیزد: زین پس خراج عیدی و نوروزی آورند از بیضهٔ عراق و ز بیضای عسکرش. خاقانی. - کف بیضا؛ ید بیضا. دست سپید و درخشان : جام بلور از جوهرش سقلاب و روم اندر برش از نار موسی پیکرش در کفّ بیضا داشته. خاقانی. کی عجب گر گاوریش زرگری گوساله ساخت طبع صاحب کفّ بیضا برنتابد بیش از این. خاقانی. و رجوع به ید بیضا شود. - ملت بیضا؛ کیش و دین روشن و درخشان. دین اسلام : بتمشیت مهام شریعت غرا و تقویت امور ملت بیضا. (حبیب السیر ج ۳ ص ۱۷۹). و رجوع به تذکرةالملوک چ ۲ ص ۲ شود. - ید بیضا و ید بیضاء؛ دست سپید و درخشنده و آن از جملهٔ معجزات موسی (ع) بود. گویند هرگاه موسی (ع) دست از بغل برمی آورد نوری از دست او تا به آسمان تتق میکشید و عالم روشن میشد و چون به بغل می برد برطرف میشد و بعضی گویند در کف دست او نوری بود که چون آینه میدرخشید و بجانب هرکه میداشت بی هوش میشد و چون دست را در بغل می برد آن شخص بهوش می آمد. بعضی دیگر گویند که کف دست موسی (ع) سوخته بود و نشان سفیدی از سوختگی در دست او بود. (برهان). یکی از نه معجزهٔ حضرت موسی. (ناظم الاطباء). و ید بیضا بمعنی دست سپید و درخشنده باشد. کنایه از معجزهٔ موسی است. و بعدها در ادبیات نیز بهمان سبب معمول شد که هر کس در کاری مهارتی نشان دهد و آن کار بخوبی و زیبایی تمام از دست او بیرون آید گویند ید بیضا نمود، یعنی در انجام دادن و پرداخت آن کار معجز کرد. (منتخب جوامع الحکایات عوفی بهار ج ۳ ص ۱۱): اگر شغل مطبخی خود بمن حوالت فرمایی در ساختن اطعمه ید بیضا کنم. (جوامع الحکایات عوفی) (از حاشیهٔ برهان چ معین). رجوع به ترکیب الید البیضا ذیل بیضا شود: ید بیضای آفتاب بکور زرفشان زآستین معلم صبح.خاقانی. تیغ تو با آب و نار، ساخت بسی لاجرم هم شجر اخضر است هم ید بیضا و نار. خاقانی. آری بنای جادوی فرعون از جهان ثعبان اسود و ید بیضا برافکند.خاقانی. بلاغت و ید بیضای موسی عمران بکید و سحر چه ماند که ساحران سازند. سعدی. - || کنایه از مهارت و اعجاز و قدرت در سخن : سحر سخنم در همه آفاق برفتست لیکن چه کند با ید بیضا که تو داری. سعدی.
[ بَ ] (اِخ) از بلوکات ولایت آبادهٔ فارس، جمعیت ۲۰۰۰۰ تن، مرکز تل بیضا که آثار قدیمه زیاد دارد، دارای ۵۴ قریه. (از یادداشت مؤلف). بلوک بیضا میانهٔ شمال و مغرب شیراز است و این بلوک را برای آن بیضا گویند که لشکر عرب چون سپاه عجم را شکست داد بر کوهی که مشرف به این بلوک بود رفتند و قلعه و دهات آنرا سفید بدیدند. برای آنکه خاک این صحرا مایل به سفیدی است آن را بیضا گفتند و تاکنون به این نام باقی است و از بلوکات سردسیر فارس است. و بعضی گفته اند که نام قدیمی این بلوک نسایک بوده و نام قصبهٔ آن شهر ملیون که اکنون جای آن شهر را اهل بیضا دانند و در آن جای آجرپاره ها که نشان آبادی و عمارات عالیه بوده فراوان ریخته است و تاکنون در بعضی از جایهای آن آثار باروی این شهر باقی است و قریه را که پهلوی این شهر است ملیان گویند و قصبهٔ حالیهٔ این بلوک تل بیضا است بمسافت شش فرسخ از شیراز دور افتاده است. و از نواحی بیضا علما و مشایخ برخاسته است مانند سیبویه و این بلوک مشتمل بر پنجاه و پنج ده است. (از فارسنامهٔ ناصری). مرکز ناحیهٔ کامفیروز است و این اسم عربی از آن اسمهای نادریست که ایرانیان تاکنون هم استعمال میکنند و اعراب به این جهت آن را بیضاء گفتند که قلعهٔ سفیدرنگ آن از مسافت دور میدرخشید. ابن حوقل گوید اسم فارسی آن نسایک است و چنانکه یاقوت گوید معنی آن خانهٔ سفید و یا کاخ ابیض است. این شهر هنگام فتح اصطخر بدست مسلمانان اردوگاه آنان قرار گرفت. در قرن چهارم بیضا به اندازهٔ اصطخر بود. مقدسی گوید بیضاء شهری نیک و پاکیزه است دارای مسجدی نیکو و زیارتگاهی پر آمد و رفت و حوالی آن مرغزارهای معروف، خود شهر در آغوش کشتزارهای سبز گندم جای گرفته و با رنگ سفید خود نمایان و درخشان است. (ترجمهٔ سرزمینهای خلافت شرقی ص ۳۰۰). ابن البلخی در فارسنامه (صص ۱۲۸ -۱۲۹) نویسد که بیضا شهرکی است کوچک اما نیکوست و تربت آن سپید است و ازین جهت آن را بیضا گویند و جامع و منبر دارد.
[ بَ ] (اِخ) نام یکی از دهستان های بخش اردکان است که در شهرستان شیراز واقع است. این دهستان از ۷۵ پارچه آبادی تشکیل شده و قراء مهم آن عبارتند از: انبو، بانش، تل بیضا و شیخ عبود. جمعیت دهستان در حدود ۱۵۰۰۰ تن است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷).
[ بَ ] (اِخ) پایتخت قدیم خزر بقول جغرافی نویسان قدیم عرب و متأخران آن را اتل (بنام رود اتل یا ولگا که شهر مذکور در ساحل آن بود) نامیده اند. نام ترکی آن سارغشر (شهر زرد) است و هشترخان کنونی بجای آن شهر بنا شده است. (فرهنگ فارسی معین).

کلمات هم‌قافیه با «بیضا»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ضا» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید