معنی بیض
9 بازدید
[ بَ ] (ع اِ) تخم هر جانور. (یادداشت مؤلف). نطفه. ج، بیوض. (مهذب الاسماء). - بیض السمک؛ تخم ماهی. اشبل. (یادداشت مؤلف). || خایهٔ مرغ. (ترجمان جرجانی). تخم مرغ. - بیض الاوز؛ خایهٔ مرغابی. - بیض البط؛ خایهٔ قاز، مرغابی. - بیض الحباری؛ خایهٔ کبک. - بیض الحجل؛ خایهٔ کبک. - بیض الحمام؛ خایهٔ کبوتر. - بیض العصافیر؛ بیضهٔ گنجشک. خایهٔ گنجشک. - بیض النعام؛ خایهٔ شترمرغ. (از اختیارات بدیعی و الفاظ الادویه). - بیض حمام؛ نوعی خرما (وجه تسمیه آنکه شبیه به تخم کبوتر است). (از دزی ج ۱ ص ۱۳۵). - بیض مسلوخ، بیض مسلوق؛ تخم مرغ جوشانیده یا بریان کرده. (الفاظ الادویه). || مغز. - بیض الریح؛ تخمهایی که بارور نشده است. (از دزی ج ۱ ص ۱۳۵). - بیض الشلجم؛ مغز شلغم. - بیض القنبیط؛ مغز ترب. - بیض الکرنب؛ (از قانون بوعلی چ طهران ص ۳۴۱)؛ مغز کلم. (از دزی ج ۱ ص ۱۳۵). - بیض کمون؛ تخم گشنیز. || آماس دست اسب و هو من العیوب الهینة. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). آماس که در دست اسب باشد. (مهذب الاسماء). برآمدگی است بشکل ورم یا غده در دست اسب و از عیوب ناچیز است. (از لسان العرب).(ع ص، اِ) جِ بَیوض. (اقرب الموارد). رجوع به بیوض شود: حدود بیض را با خدود بیض مضاف کنند. (جهانگشای جوینی). || جِ ابیض. (منتهی الارب). سپیدها. در بیت ذیل معنی مفرد کلمه مرادست چنانکه در کلمهٔ سود نیز: چون بزاید در جهان جان وجود بس نماید اختلاف بیض و سود.مولوی. - ایام البیض؛ سیزدهم و چهاردهم و پانزدهم ماههای قمری است. رجوع به ترکیب ایام البیض ذیل ایام شود: از زمان آمدند بهر ثنات جمعه و بیض و قدر و عید و برات.خاقانی. - بیض الثیاب؛ سپیدجامگان. مقنعة. رجوع به سپیدجامگان و مقنعه شود.[ بُ یُ ] (ع ص، اِ) جِ بَیوض. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به بیوض شود. || جِ بائضة. (یادداشت مؤلف). رجوع به بائضه شود.[ بَ ] (ع اِ) بیوض. جِ بیضة. (از لسان العرب). رجوع به بیضة در تمام معانی شود.[ بَ ] (ع مص) افتادن نصال بُهْمی ََ. (از اقرب الموارد). یقال: باضت البهمی؛ یعنی نصال افکند گیاه بهمی و آن پیکان مانندی است که بر برگ آن ظاهر میشود و می افتد. (منتهی الارب). || غالب آمدن در سپیدی. (از یادداشت مؤلف). غلبه کردن. (تاج المصادر بیهقی). یقال: باض فلان فلاناً؛ یعنی غالب آمد او را در سپیدی. || آماس کردن دست اسب. (منتهی الارب). ورم کردن دست اسب که بشکل تخم مرغی باشد. (از اقرب الموارد). ورم کردن دست اسب. (تاج المصادر بیهقی). || خایه نهادن ماکیان. (منتهی الارب). خایه کردن مرغ. (تاج المصادر بیهقی). تخم افکندن. (از اقرب الموارد). تخم کردن. تخم نهادن. || سخت شدن گرما. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی). شدت یافتن گرما. (از اقرب الموارد). || باریدن ابر. (از اقرب الموارد): باض السحاب؛ بارید ابر. (منتهی الارب). || اقامت کردن در جای. (از اقرب الموارد): باض بالمکان؛ اقامت کرد در آن جا. (منتهی الارب). || رفتن تری چوب و خشک گردیدن آن. (آنندراج). خشک گردیدن چوب. (از اقرب الموارد): باض العود؛ رفت تری آن چوب و خشک گردید. (ناظم الاطباء). || فرار کردن از کسی. (از لسان العرب). || زرد شدن سبزه و افکندن میوه و خشک شدن آن بر روی زمین. (لسان العرب).(ع اِ) الدراهم البیض؛ درهمهایی بوده است که حجاج ثقفی ضرب نمود و بر روی آن قل هو اللََّه احد نقش گردیده بود. (از النقود العربیة ص ۴۲). || البیض در نزد فقها کنایه از دراهم می باشد. (از النقود العربیة ص ۱۶۱). || جزء اشیائی بوده است که مسلمانان با آن بجای پول معامله و داد و ستد میکردند. (از النقود العربیة ص ۶۸).(اِخ) نام ستارگانی که در جنب نعام جای دارند. (یادداشت مؤلف).(اِخ) نام بطنی از بنی راشد از لخم از قحطانیة مقیم اطفحیة در مصر. (از معجم قبائل العرب).[ بَ ] (اِخ) نام موضعی است در اول اراضی یمن که از آنجا به الراحه روند. (از معجم البلدان).[ بَ ] (اِخ) از منازل بنی کنانة در حجاز. (از معجم البلدان).[ بَ ] (اِخ) نام کوهی است. (از مراصد الاطلاع).[ بَ ] (اِخ) ذوالبیض؛ نام محل پستی است از اسافل دهناء. (از معجم البلدان).[ بَ ] (اِخ) ذوبیض؛ زمینی است میان جبلة و طخفة. (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «بیض»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یض» برای سرودن شعر