معنی بیسپاس
4 بازدید
[ سِ ] (ص مرکب) (از: بی + سپاس) ناسپاس. بیوفا و نمک بحرام. (از ناظم الاطباء). ناشکر. کافرنعمت : ستاینده کو بی سپاسست نیز سزد گر ندارد کس او را بچیز.فردوسی. بمن برمنه نام جم بی سپاس مرا نام ماهان کوهی شناس.اسدی. گفتم دون است و بی سپاس و سفله و حق ناشناس که به اندک تغیر حال از مخدوم قدیم برگردد. (گلستان). || بی منت کشی. بدون سپاس گزاری. بی خواهش : گهر گرچه افتد بکف بی سپاس گرامی بود نزد گوهرشناس.اسدی. بجای شما هر یکی بی قیاس نوازشگریها رود بی سپاس.نظامی. رجوع به سپاس شود.
کلمات همقافیه با «بیسپاس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اس» برای سرودن شعر