معنی بی‌سامان

معنی بی‌سامان

5 بازدید
(ص مرکب) (از: بی +سامان) بی ترتیب. (ناظم الاطباء). بی نظم : گرچه بی سامان نماید کار سهلش را مبین کاندرین کشور گدایی رشک سلطانی بود. حافظ. - کار بی سامان؛ کار بی نظم و انضباط و خراب. کار نابسامان : ز دست بخت گران خواب و کار بی سامان گرم بود گله ای رازدار خود باشم.حافظ. || آنکه اسباب معیشت نداشته باشد. (ناظم الاطباء). بی برگ و توشه. (آنندراج). فقیر. (از ناظم الاطباء): و حلیلهٔ ایشان با ایشان گفته اند که تو میروی و فرزندان بی سامانند و توشه ندارند. (مزارات کرمان ص ۱۵۹). || بی آرام و پریشان و مضطرب. (ناظم الاطباء). درهم و آشفته : همی حیران و بی سامان و پژمان حال گردیدی اگر دیدی بصف دشمنان سام نریمانش. ناصرخسرو. هر که سر گم کرد و دل در کار تو چون سر زلف تو بی سامان بماند.خاقانی. گهی بر درد بی درمان بگریم گهی بر حال بی سامان بخندم.سعدی. - بخت بی سامان؛ بخت نامساعد. بخت بد: حکیم از بخت بی سامان برآشفت برون از بارگه میرفت و میگفت. سعدی. - بی سامان شدن؛ مضطرب و پریشان حال گشتن. آشفته شدن : عبدالملک از غصهٔ این حالت بی سامان شد و جز گریختن و دست در دامن اختفا آویختن هیچ چاره نداشت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). || لااُبالی. (یادداشت مؤلف). || بی خانمان. (ناظم الاطباء). شرید. (آنندراج). دربدر. آشفته حال : پس گنده پیری را که جوانان بی سامان در تحت تصرف و فرمان او بودند طلب کرد. (سندبادنامه ص ۱۵۷). خدا را کم نشین با خرقه پوشان رخ از رندان بی سامان بپوشان. سعدی. شاه شوریده سران خوان من بی سامان را زانکه در کم خردی از همه عالم پیشم. حافظ. || زانی. (یادداشت مؤلف): مرد بی سامان؛ طالح. (مجمل اللغة). || زانیه. (یادداشت مؤلف). زن بدکار. - بی سامان کار؛ طالح. بغی. فاجر. عاهره. (مهذب الاسماء) (یادداشت مؤلف). بدکار. (فهرست لغات تفسیر سورآبادی ص ۲۳۱، هدیهٔ یحیی مهدوی): نبود پدر تو مردی بد و نبود مادر بی سامان کار. رجوع به سامان شود. || احمق. (ناظم الاطباء). مختل. (یادداشت مؤلف). - سر بی سامان؛ آشفته. - || بی مغز و احمق و نادان. (ناظم الاطباء).

کلمات هم‌قافیه با «بی‌سامان»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ان» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید