معنی بیز
6 بازدید
(اِ) ریشهٔ بیزیدن و بیختن، و همیشه بطور ترکیب استعمال میگردد. (ناظم الاطباء). مادهٔ مضارع از بیختن است و از آن صیغه های مضارع التزامی و اخباری و امر ساخته شود و نیز صفت فاعلی و صفت دائمی و صفت بیان حالت و اسم مصدر. || (ن مف) صفت مفعولی مرخم. بیزیده. بیخته. || (نف) صفت فاعلی مرخم. بیزنده. که بیزد. اما در این دو صورت اخیر همیشه بصورت مرکب بکار رود چنانکه در ترکیبات زیر: آردبیز. تنگ بیز. جلبیز. خاک بیز. شکربیز. عطربیز. عنبربیز. عبیربیز. غالیه بیز. کافوربیز. گردبیز. گرمه بیز. گل بیز. گلاب بیز. مشک بیز. موبیز. نرم بیز. نرمه بیز. || زده. (برهان) (جهانگیری). و رجوع به بیختن و ترکیبات آن شود.(ترکی، اِ) درفش. (از برهان) (جهانگیری) (رشیدی). آلت پینه دوزی. (یادداشت مؤلف). آلت سوراخ کردن چرم برای رد کردن سوزن و نخ و دوختن : سوزن هجوم ترا خلنده تر از بیز. خسرو دهلوی (از انجمن آرا).[ بِ ] (ترکی آذری، اِ) ظاهراً از کلمهٔ بیس و بوسس آمده است که پارچه ای نفیس از کتان بوده است. (یادداشت مؤلف).[ بَ ] (ع مص) هلاک گردیدن و زنده ماندن (از اضداد است). (از تاج العروس) (منتهی الارب): بیوز؛ هلاک شدن. فلان لاتبیز (صحیح: لاتتیز رمیته. تاج العروس)؛ یعنی زنده نمی ماند شکار زخم خوردهٔ او. (منتهی الارب) (یادداشت مؤلف). || منحرف شدن. (از تاج العروس) (از لسان العرب).
کلمات همقافیه با «بیز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یز» برای سرودن شعر