معنی بیرنگی
5 بازدید
[ رَ ] (حامص مرکب) صفت بیرنگ. (یادداشت مؤلف). حالت بیرنگ. || بیچونی حق، و نزد محققان ظهور احدیت است و اشاره به عالم وحدت که عبارت از مرتبه ای بیمرتبه بود که اسقاط اضافات ذات معراست از لباس اسماء و صفات تعالی و تقدس. (از برهان) (غیاث) (آنندراج): چونکه بیرنگی اسیر رنگ شد موسیی با موسیی در جنگ شد چون به بیرنگی رسی کان داشتی موسی و فرعون دارند آشتی.مولوی. - عالم بیرنگی؛ بی تعینی و بی صورتی. (انجمن آرا).
کلمات همقافیه با «بیرنگی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گی» برای سرودن شعر