معنی واژه بیدیده
2 بازدید
[ دی دَ / دِ ] (ص مرکب) (از: بی + دیده) بی چشم. نابینا. (آنندراج) (ناظم الاطباء). بی بصر. (مجموعهٔ مترادفات). کور. ضریر. اعمی. (یادداشت مؤلف): خس طبع را چه مال دهی و چه معرفت بی دیده را چه میل کشی و چه طوطیا. خاقانی. به بی دیده نتوان نمودن چراغ که جز دیده را دل نخواهد بباغ.نظامی. خاصه مرغ مردهٔ پوسیده ای پرخیالی اعمیی بی دیده ای.مولوی. در خاک چو من بیدل و بیدیده نشاندش اندر نظر هرکه پریوار برآمد.سعدی. حکایت بشهر اندر افتاد و جوش که بی دیده ای دیده برکرد دوش.سعدی. به بی دیده ای گفت مردی که کوری! بدو گفت بی دیده، کوری که کورم. (از یادداشت مؤلف). رجوع به دیده شود. || شوخ و بی شرم. (آنندراج). گستاخ و ناسپاس. (ناظم الاطباء). شوخ دیده.