معنی بیدست و پا کردن
6 بازدید
[ دَ تُ کَ دَ ] (مص مرکب) سراسیمه کردن. بی اراده کردن : مصور را کند بیدست و پا حسنی که شوخ افتد نشد نقشی درست از روی او آیینه بردارد. صائب.
کلمات همقافیه با «بیدست و پا کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر