معنی بیدار کردن

معنی بیدار کردن

9 بازدید
[ کَ دَ ] (مص مرکب) از خواب برخیزانیدن. (ناظم الاطباء). بعث. (ترجمان القرآن). از خواب برانگیختن. از خواب برکردن. ایقاظ. تیقظ. (یادداشت مؤلف): زن را آهسته بیدار کرد. (کلیله و دمنه). تماشای او در دلش کار کرد بپایش بجنباند و بیدار کرد.نظامی. بانگ طبلت نمیکند بیدار تو مگر مرده ای نه بیداری.سعدی. ملک او را اندک اندک بلطف بیدار کرد. (گلستان). || هوشیار کردن. (ناظم الاطباء). متنبه کردن. (یادداشت مؤلف): ازین خواب بیدارتان کردمی همه زنده بر دارتان کردمی.فردوسی. نخست آفرین جهاندار کرد دل موبد از خواب بیدار کرد.فردوسی. ابا رخش برخیره پیکار کرد بدان کو سر خفته بیدار کرد.فردوسی. وز بستر غفلت تو کنی ما را بیدار. منوچهری. مرا بخواب دل آکنده بود و شر خمار زمانه کرد ز خواب اندک اندکم بیدار. ناصرخسرو. گر همی خفته گمانیت برد خفتست خفته بگذار و مکن بیهده بیدارش. ناصرخسرو. چو من خفته ای را تو بیدارمرد نبایست از این گونه بیدار کرد.نظامی.

کلمات هم‌قافیه با «بیدار کردن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید