معنی بیدادمند
5 بازدید
[ مَ ] (ص مرکب) بیدادگر. (از ناظم الاطباء). (جهانگیری) (آنندراج). بیدادگر. بیدادوند. (ناظم الاطباء) (از آنندراج): در سینه حلقه ها شودم آه آتشین از خامکاری دل بیدادمند او.خاقانی. جفا بین ز گردون بیدادمند چو من خسروی در چنین تخته بند. امیرخسرو.
کلمات همقافیه با «بیدادمند»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مند» برای سرودن شعر