معنی بیخویشتنی
6 بازدید
[ خوی / خی تَ ] (حامص مرکب) بیهوشی. مدهوشی. بیخودی : ... و قفای آن بی خویشتن بباید خورد. (سندبادنامه). هرچند خاطر برگماشتم هیچ معلوم نمیگردد که باعث و داعی او در این بی خویشتنی چه بوده است. (سندبادنامه). مست بیخویشتن از خمر ظلومست و جهول مستی از عشق نکو باشد و بیخویشتنی. سعدی. رجوع به بی خویش و بی خویشتن شود. || اعمال غیرارادی و خلاف عقل کردن. خود را نگاه نتوان داشتن : و تأدیب این تأدی و بی حرمتی و تعریک این جنایت و بی خویشتنی که کرد بحد اعتبار رسانید. (سندبادنامه ص ۷۷).
کلمات همقافیه با «بیخویشتنی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر