معنی بیخود شدن
6 بازدید
[ خوَدْ / خُدْ شُ دَ ] (مص مرکب) مدهوش شدن و از هوش رفتن. (ناظم الاطباء). بیخود گشتن : در آن آیینه دید از خود نشانی چو خود را یافت بیخود شد زمانی.نظامی. بلبل از آواز او بیخود شدی یک طرب زآواز خوبش صد شدی.مولوی. من در آن بیخود شدم تا دیرگه چونکه با خویش آمدم من از وله. مولوی (مثنوی چ خاور ص ۲۲۷). ما بیک شربت چنین بیخود شدیم دیگران چندین قدح چون خورده اند. سعدی. رجوع به بیخود و بیخود گشتن شود.
کلمات همقافیه با «بیخود شدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر