معنی بیجواب
4 بازدید
[ جَ ] (ص مرکب، ق مرکب) آنکه قابل جواب نباشد. (آنندراج). بی پاسخ و غیرمقبول. (ناظم الاطباء). سخن که نتوان آنرا جواب گفت. (یادداشت بخط مؤلف): عین صواب و مسئله بی جواب.سعدی. خجالت میکشم از نامه های بی جواب خود که بار خاطر آن رخنهٔ دیوار میگردد. صائب (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «بیجواب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اب» برای سرودن شعر