معنی بکری
6 بازدید
[ بِ ] (حامص) دوشیزگی. بکر بودن. - بکری داشتن؛ دوشیزگی داشتن. بکارت داشتن : من آن زن فعلم از حیض خجالت که بکری دارم و شویی ندارم.خاقانی. || تازگی. نوی. || ابداع. ابتکار: سرحد خلقت شده بازار او بکری قدرت شده در کار او.نظامی.[ بَ ] (ص نسبی) منسوب به ابوبکر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || منسوب به بنی بکربن عبدمناف. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از سمعانی) (آنندراج). || منسوب به بنی بکربن وائل. (منتهی الارب) (از سمعانی) (آنندراج). || منسوب به بکربن عون نخعی. (از سمعانی).[ بَ ] (ص) مست. (آنندراج): باز خم باده پریخانه شد دختر رز، بکری پیمانه شد. میرزا معز فطرت (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «بکری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر