معنی بکردار.
5 بازدید
[ بِ کِ ] (حرف اضافهٔ مرکب)بطریقه و برفتار و مانند و مثل. (ناظم الاطباء). چون. بسان : چو دریا و چون کوه و چون دشت و راغ زمین شد بکردار روشن چراغ.فردوسی. یکی نامه فرمود پر خشم و جنگ پیامی بکردار تیر خدنگ.فردوسی. زد کلوخی بر هباک آن فژاک شد هباک او بکردار مغاک.طیان مرغزی. بکردار چراغ نیم مرده که هر ساعت فزون گرددْش روغن. منوچهری. تن او را بکردار جامه ست راست که گر بفکند ور بپوشد رواست.اسدی. || (ق مرکب) در عمل. عملاً. مقابل بلفظ: بکردار کرد آنچه با ما بگفت که ما را سپهر بلندست جفت.فردوسی. دوروی و فریبنده و زشتخوست بکردار، دشمن، بدیدار، دوست.اسدی.
کلمات همقافیه با «بکردار.»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ر.» برای سرودن شعر