معنی بکردار.

معنی بکردار.

5 بازدید
[ بِ کِ ] (حرف اضافهٔ مرکب)بطریقه و برفتار و مانند و مثل. (ناظم الاطباء). چون. بسان : چو دریا و چون کوه و چون دشت و راغ زمین شد بکردار روشن چراغ.فردوسی. یکی نامه فرمود پر خشم و جنگ پیامی بکردار تیر خدنگ.فردوسی. زد کلوخی بر هباک آن فژاک شد هباک او بکردار مغاک.طیان مرغزی. بکردار چراغ نیم مرده که هر ساعت فزون گرددْش روغن. منوچهری. تن او را بکردار جامه ست راست که گر بفکند ور بپوشد رواست.اسدی. || (ق مرکب) در عمل. عملاً. مقابل بلفظ: بکردار کرد آنچه با ما بگفت که ما را سپهر بلندست جفت.فردوسی. دوروی و فریبنده و زشتخوست بکردار، دشمن، بدیدار، دوست.اسدی.

کلمات هم‌قافیه با «بکردار.»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ر.» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید