معنی بچیز
5 بازدید
[ بِ ] (ص مرکب) کهین. کوچکترین. کمینه. کمترین هر چیز. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء). لاشی ء. - بچیز ناگرفتن؛ اعتبار ناکردن. التفات ننمودن. (ناظم الاطباء). - بچیز نداشتن؛ مهم ناشمردن. بچیزی نداشتن : چو صف برکشیدم ندارم بچیز نیندیشم از لشکرت یک پشیز.فردوسی. - بچیز نشمردن یا بچیزی نشمردن؛ بکمترین حساب نیاوردن.
کلمات همقافیه با «بچیز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یز» برای سرودن شعر