معنی بول
10 بازدید
[ بَ ] (ع اِ) کمیز. ج، ابوال. (منتهی الارب). آبی که از کلیه ها ترابد و در مثانه جمع گردد و بطور طبیعی دفع شود. ج، ابوال. (از اقرب الموارد). شاش. و فارسیان با لفظ کردن بمعنی شاشیدن استعمال نمایند. (آنندراج). کمیز و شاش. ج، ابوال. (مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء). شاشه. (غیاث). پیشاب. کمیز. شاش. ادرار. (فرهنگ فارسی معین): آن مگس بر برگ کاه و بول خر همچو کشتیبان همی افراشت سر.مولوی. جام می مستی شیخ است ای فلیو کاندر او دردی نگنجد بول دیو.مولوی. چو بام بلندش کند خودپرست کند بول و خاشاک بر بام بر.سعدی. - بول ابیض؛ بول که برنگ کاغذ باشد. بول که برنگ بلور باشد. (یادداشت بخط مؤلف). - بول الدم؛ که آنچه بیرون آید [بجای شاش ] خون بود. (بحر الجواهر). بول که خون با آن خارج شود. - بول الدموی؛ هو المختلط بالدم. (بحر الجواهر). بول بخون آمیخته. - بول الیرقانی؛ هو الاحمر الضارب الی السودا و الصفرة. (بحر الجواهر). - امثال: بول و قولش یکی است. || ولد. (منتهی الارب). فرزند. (آنندراج). ولد و پسر. (ناظم الاطباء). || عدد بسیار. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).[ بَ ] (ع مص) کمیز انداختن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). کمیز انداختن و شاش کردن. (ناظم الاطباء). کمیز انداختن و شاشیدن. (فرهنگ فارسی معین). || جاری شدن آب و مانند آن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || شکافته شدن. (آنندراج).
کلمات همقافیه با «بول»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ول» برای سرودن شعر