معنی بوح
5 بازدید
[ بَ ] (ع مص) ظاهر شدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || باح بسره، بوحاً و بؤوحاً و بؤوحةً؛ ظاهر کرد راز را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد).(ع اِ) اصل. || نره. || فرج. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || نفس. (منتهی الارب) (آنندراج) (نشوءاللغة ص ۲۸). || جماع. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || اختلاط. (منتهی الارب). اختلاط کارها. المثل: ابنک بن بوحک یشرب من صبوحک. (ناظم الاطباء). || جِ باحة. (منتهی الارب). || نام آفتاب و به این معنی بدون الف و لام است. (از منتهی الارب) (آنندراج). بدون الف و لام، از اسماء شمس است. (ناظم الاطباء). شمس. ذکا. بیضا. شارق. شرق. مهر. خورشید. حور. آفتاب. (یادداشت بخط مؤلف). یوح. رجوع به یوح شود.
کلمات همقافیه با «بوح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وح» برای سرودن شعر