معنی بوء
5 بازدید
[ بَ وْء ] (ع مص) اقرار کردن و اعتراف نمودن: باء بذنبه و باء بحقه. || گناه کردن. || برابر ساختن خون قاتل را به خون قتیل. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء): باء دمه بدمه؛ برابر ساخت خون قاتل را به خون قتیل. (منتهی الارب) (ترجمان القرآن) (ترتیب عادل بن علی ص ۲۸). {/Bبََاؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اَللََّهِ ؛۵۱-۵۴۲:۶۱/} ای رجعوا به؛ ای صار علیهم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || کشته شدن بدل صاحب خود: و باء بصاحبه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «بوء»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وء» برای سرودن شعر