معنی واژه بهرام
7 بازدید
[ بَ ] (اِ) نام روز بیستم از هر ماه شمسی. (برهان) (آنندراج) (غیاث) (رشیدی) (انجمن آرا) (جهانگیری): نگه دار از ماه بهرام روز برو تا در مرو گیتی فروز.فردوسی. همی بود تا روز بهرام بود که بهرام را آن نه پدرام بود.فردوسی. ای روی تو بخوبی افزون ز مهر و ماه بهرام روز باده و بهرام رنگ خواه.مسعود. || نام ماه شمسی. (رشیدی). || گل کاجیره، که بعربی عصفر خوانند. (برهان). || (اِخ) نام ستارهٔ مریخ که مکان او آسمان پنجم است و اقلیم سوم را به او منسوب کنند. (برهان) (آنندراج). نام ستارهٔ مریخ که بر فلک پنجم است. (غیاث) (جهانگیری) (انجمن آرا). ستارهٔ مریخ. (رشیدی): بلند کیوان با اورمزد و با بهرام ز ماه برتر خورشید و تیر با ناهید.ابوشکور. چشمهٔ آفتاب و زهره و ماه تیر و برجیس و کوکب بهرام.خسروی. حسودانت را داده بهرام نحس ترا بهره داده سعادت زواش.اورمزدی. برید لشکرش ناهید و هرمز ز پیش لشکرش بهرام و کیوان.دقیقی. مه و خورشید با برجیس و بهرام زحل با تیر و زهره بر گرزمان.دقیقی. خروش سواران و اسبان بدشت ز بهرام و کیوان همی برگذشت.فردوسی. چو شد روی گیتی بکردار قیر نه ناهید پیدا نه بهرام و تیر.فردوسی. سخاوت تو ندارد در این جهان دریا سیاست تو ندارد بر آسمان بهرام.عنصری. ز بر باز بهرام و برجیس و باز زحل آنکه تخم و بلا و جفاست. ناصرخسرو. باشد آنجا که پای همت تست فرق بهرام و گنبد خامس.سوزنی. گر بزه ماندی کمان بهرام را لرز تیر از استخوان برخاستی.خاقانی. خورشید اسدسوار یابم بهرام زحل سنان ببینم.خاقانی. جایی که بأس حسام و صولت بهرام و سورة ضرغام روی نمود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ تهران ص ۲۶۵).[ بَ ] (اِخ) نام فرشته ای است که محافظت مردم مسافر حواله بدوست و امور و مصالحی که در روز بهرام واقع میشود به او تعلق دارد. (برهان) (آنندراج) (انجمن آرا) (جهانگیری). نام ملکی است که امور روز بهرام بدو متعلق است و محافظت مسافران میکند. (رشیدی).[ بَ ] (اِخ) نام پهلوان ایرانی در زمان کاوس. پسر گودرز. (ولف): چو گودرز و چون طوس و گیو دلیر چو گستهم و شیدوش و بهرام شیر. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ۲ ص ۳۵۰). چو فرهاد و خراد و برزین و گیو سرافراز بهرام و گستهم نیو. فردوسی (ایضاً ص ۳۷۱).[ بَ ] (اِخ) پسر زراسب که یکی از نجبای زمان لهراسب بود. (ولف): زریر سپهبد سپه را براند نه بهرام گردنکش و خود براند. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ۶ ص ۱۴۸۹). ز تخم زرسپ آنکه بودند نیز چو بهرام شیراوژن و ریونیز. فردوسی (ایضاً ص ۱۴۸۸).[ بَ ] (اِخ) نام یکی از سلاطین اشکانی و لقبش اردوان بزرگ بود. (ولف). پادشاه اشکانی پسر هرمز و ملقب به روشن. (مفاتیح یادداشت بخط مؤلف): چو زو بگذری نامدار اردوان خردمند و بارای و روشن روان چو بنشست بهرام از اشکانیان ببخشید گنجی به ارزانیان. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ۷ ص ۲۳، ۲۲ و ۱۹).[ بَ ] (اِخ) نام پادشاه ایران پسر هرمز شاپور بود. (ولف). پسر هرمز پسر شاپور پسر اردشیر بابکان یکی از پادشاهان ساسانی ملقب به بردبار. (مفاتیح یادداشت بخط مؤلف): کنون کار دیهیم بهرام ساز که در پادشاهی نماند او دراز چو بهرام بنشست برتخت زر دل و مغز جوشان ز درد پدر. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ۷ ص ۳۰۱۵).[ بَ ] (اِخ) پادشاه ایران پسر بهرام. (ولف): یکی پور بودش دلارام بود ورا نام بهرام بهرام بود. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ۷ ص ۳۰۱۷).[ بَ ] (اِخ) نام موبد انوشیروان که بهرام آذرمهان نیز گویندش. (ولف): میان تنگ خون ریختن را ببست به بهرام آذرمهان یاخت دست. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ۸ ص ۲۵۷۴).[ بَ ] (اِخ) یکی از نجبای ایران و معاصر هرمز پسر بهرام که نژادش به سیاوش میرسد. (ولف): بیائیم با تو براه دراز بنزدیک بهرام گردن فراز. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ۹ ص ۲۷۱۸).[ بَ ] (اِخ) نام سردار معروف خسروپرویز است. (ولف): نه جای درنگ و نه راه گریز پس اندر همی رفت بهرام تیز. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ۹ ص ۲۷۸۳).[ بَ ] (اِخ) نام پادشاهی بوده است در عراق که او را بهرام گور میگفتند بسبب آنکه پیوسته شکار گورخر کردی و او پسر یزدجرد اثیم بود. گویند مدت چهار سال در ملک او کسی نمرد و پادشاهی او در دور زهره بود چه در زمان او ساز و نوا رواجی تمام داشت. (برهان). نام پادشاه عراق که بسیار عادل و سخی بود چون اکثر شکار گورخر میکرد او را بهرام گور گویند. (غیاث) (از رشیدی). نام پادشاهی بود ذوشوکت و مشهور به بهرام گور. (جهانگیری).[ بَ ] (اِخ) نام سرلشکر هرمزبن نوشیروان، چون او بغایت لاغر و خشک اندام بود. (برهان). نام ندیم و امیر لشکر هرمزبن نوشیروان چون او بغایت لاغر و خشک اندام بود لهذا به بهرام چوبین مشهور شد. (غیاث). سردار سپاه هرمز که بهرام چوبین خوانند. (رشیدی): تو زرین بهره باش از تخت زرین که چوبین بهره شد بهرام چوبین.نظامی. با امل همراه وحدت چون شوی و چون شود مرد چوبین است با بهرام چوبین همعنان. خاقانی. رجوع به شاهنامهٔ فردوسی چ بروخیم ج ۸ ص ۲۵۸۵ -۲۶۵۴ شود.[ بَ ] (اِخ) وهرام (پهلوی). بهرام یا وهرام نام چند تن از شاهان ساسانی است. (فرهنگ فارسی معین).[ بَ ] (اِخ) بهرام اول، فرزند شاپور ساسانی و چهارمین پادشاه آن سلسله است. جلوس ۲۷۲، فوت ۲۷۶ م. || بهرام دوم پنجمین پادشاه ساسانی و فرزند بهرام اول است. جلوس ۲۷۶، فوت ۲۹۳ م. || بهرام سوم. ششمین پادشاه ساسانی فرزند هرمز اول در سال ۲۹۳ م. فقط چهار ماه سلطنت کرد. || بهرام چهارم. سیزدهمین پادشاه ساسانی مشهور به کرمانشاه. جلوس ۳۸۸ فوت ۳۹۹ م. وی پیمان صلح با تئودور امپراطور روم بست و در زمان او ارمنستان بین دو کشور تقسیم شد. (فرهنگ فارسی معین).[ بَ ] (اِخ) ابن مافنه مکنی به ابومنصور. وزیر ابوکالیجاربن سلطان الدولةبن بهاءالدوله صاحب شیراز. وی حامی شعراء و ادباء و اهل علم بود و مؤلفین وقت کتب خویش بنام او می کردند و صلات وافره از وی می یافتند و از جمله حسن بن احمد الاعرابی المعروف بالاسود الغندجانیست که کتابهای خود را بنام این وزیر نوشت. وفات بهرام بن مافنه بسال ۴۳۳ هـ . ق. بود. (معجم الادباء چ مارگلیوث ص ۲۳).[ بَ ] (اِخ) ابن مردانشاه مؤید شهر نیشابور. یکی از نقله و مترجمین کتب فارسی بعربی است. (ابن الندیم).