معنی بهانه‌جو

معنی بهانه‌جو

5 بازدید
[ بَ نَ / نِ ] (نف مرکب) بهانه جوی. بهانه جوینده. آنکه از پی دست آویز می گردد. بهانه طلب. (فرهنگ فارسی معین) (از ناظم الاطباء): یاری بود سخت به آئین و به سنگ همسایهٔ تو بهانه جوی و دلتنگ. فرخی. جنگش ز جای دیگر و بر من بهانه جوی مستی ز جای دیگر و بر من همه خمار. سوزنی. بر سر پای بود جان، ناز و کرشمه های تو داد بهانه ها بسی جان بهانه جوی را. امیرخسرو دهلوی (از آنندراج). بهانه جوی تو عرفی نیاز عادت کرد به آشتی مرو اکنون که صلح هم جنگ است. عرفی (از آنندراج). اکنون که چمن چمانه جوی است می خور که جهان بهانه جوی است. حمیدالدین بلخی.

کلمات هم‌قافیه با «بهانه‌جو»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «جو» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید