معنی بنیاد
5 بازدید
[ بُ ] (اِ مرکب) پهلوی «بون دات»پارسی باستان «بونه داتی» (در بن قرارداده). (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). مرکب است از «بن» بمعنی پایان و «یاد»، به معنی اساس، که کلمهٔ نسبت است. (از آنندراج). بنلاد و بنیان. (ناظم الاطباء). اصل. (ترجمان القرآن). قاعده. (زمخشری). عنصر. (بحرالجواهر). بیخ. پایه. اصل. ریشه. (فرهنگ فارسی معین): مباش غمگین یک لفظ یاد گیر لطیف شگفت گونه لکن قوی و بابنیاد.کسایی. نسازیم از آن رنج بنیاد گنج نبندیم دل در سرای سپنج.فردوسی. بدو گفت شه ای پسر شاد باش همیشه خرد را تو بنیاد باش.فردوسی. مرا شهر و هم گنج آباد هست دلیری و مردی و بنیاد هست.فردوسی. خرد را بپرسید بنیاد چیست به برگ و به بار خرد شاد کیست.فردوسی. بنیاد فضل و بنیت فضل است و پشت فضل وز پشت فضل مانده شه شرق یادگار. فرخی (دیوان چ دبیرسیاقی ص ۱۶۸). خشمگین بودن تو از پی دین باشد و بس کار و کردار ترا بر دین باشد بنیاد.فرخی. خواست تا تو بدو ره آموزی شغل او را قوی کنی بنیاد.فرخی. دلم بگرفت از این آسوده کاری که آسایش بود بنیاد خواری. (ویس و رامین). نگه دار دین آشکار و نهان که دین است بنیاد هر دو جهان.اسدی. دین و دنیا را بنیاد به یک کالبد است علم تأویل بگوید که چگونه است بناش. ناصرخسرو. قران بود و شمشیر پاکیزه حیدر دو بنیاد دین متین محمد.ناصرخسرو. نتوانست گفت که سلیمان هستم و بنیاد و پادشاهی در انگشتر بود. (قصص الانبیاء ص ۱۶۸). این جهان پایدار نیست از آن که بر آنش نهاده شد بنیاد.مسعودسعد. بنیاد ملک بی سر تیغ استوار نیست او را که ملک باشد بی تیغ کار نیست. (از کلیله و دمنه). اندیشید که اگر بنیادی نهد و با لشکر دیلم خصومتی آغاز کند به اتمام برسد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ اول ص ۷۶). سخنهایی از تیغ پولادتر زبان از سخن سخت بنیادتر.نظامی. به گیتی چنین بود بنیادشان که تخمه به گیتی برافتادشان.نظامی. ای برادر بجهان بدتر از این کاری نیست هان و هان تا نکنی تکیه بر این بدبنیاد. اثیرالدین اومانی. سعدیا گر بکند سیل فنا خانهٔ عمر دل قوی دار که بنیاد بقا محکم از او است. سعدی. || بنای عمارت و اصل و ریشهٔ آن و بنای دیوار و اصل آن. (ناظم الاطباء). شالوده. پی دیوار. بنلاد. بنیان. (فرهنگ فارسی معین): و اندر خره به ناحیت پارس یکی آتشکده است... بنیاد او را دارا نهاده است. (حدودالعالم). ز سنگ و ز گچ بود بنیاد کار چنین کرد تا باشد آن پایدار.فردوسی. بنیاد آن [ کازرون ] هم طهمورث کرده است. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۱۴۵). شهرکی ساخت بنیاد آن از سنگ و ارزیز و عمودهای آهن. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۶۹). عدل بنیادی است عالی ملک را تو بحق معمار آن بنیاد باش.مسعودسعد. و اگر خردمند به قلعه ای پناه گیرد و ثقت افزاید که بنیاد آن هرچه مؤکدتر باشد... البته به عیبی منسوب نگردد. (کلیله و دمنه). در اواخر عمر و خواتیم ایام بنیاد سرایی فرموده بود و آنرا سهل آباد نام کرده. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ اول ص ۱۴۶). رواقی جداگانه دید از عتیق ز بنیاد تا سر به گوهر غریق.نظامی. ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر.حافظ. - از بنیاد بردن؛ کنایه از نیست و نابود کردن. (آنندراج). - بنیاد از پای درآوردن؛ کنایه از درهم ریختن و نیست و نابود کردن : در آرند بنیاد روئین ز پای جوانان به شمشیر و پیران به رای.سعدی. - بنیاد بر یخ نهادن؛ کنایه از بی مداری و بی ثباتی باشد. (برهان) (آنندراج). بی مداری. (رشیدی). کنایه از بی مدار و بی ثبات بودن. (ناظم الاطباء). - بنیاد به آب بردن؛ کنایه از استوار کردن. (آنندراج): برد بنیاد هر نمونه به آب تا نگردد دگر ز آب خراب. امیرخسرو دهلوی (از آنندراج). - بنیاد به آب رسانیدن؛ کنایه از بنیاد استوار کردن. (آنندراج). - بنیاد عمر بر یخ بودن؛ بی ثبات بودن عمر: بنیاد عمر بر یخ و من بر اساس عمر روزی هزار قصر مهیا برآورم.خاقانی. || آغاز. (آنندراج): نمک زد شوقی اندر جان و نو کرد جراحتها که در بنیاد بوده است. امیرخسرو دهلوی (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «بنیاد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اد» برای سرودن شعر