معنی بنگ

معنی بنگ

5 بازدید
[ بَ ] (اِ) سانسکریت «بهنگ». اوستا «بنگهه». پهلوی «منگ» (کنب). بنج و منج معرب آن است و آن به حشیش اطلاق شود. گاه برگ آن و گاه دانهٔ آن (چرس) را فروشند. دانه های کوبیدهٔ بنگ را با شیر مخلوط کنند و در کره بزنند تا روغن بنگ بدست آید. مایع آن (بنگاب) را مانند چای مینوشند و آن در مداوای حرقةالبول بکار رود. (از حاشیهٔ برهان چ معین). گیاهی است معروف مسکر و با لفظ زدن و رساندن بمعنی خوردن و نشئه مند شدن. (از آنندراج). گردی است که از کوبیدن برگها و سرشاخه های گلدار شاهدانه گیرند که بمناسبت داشتن مواد سمی و مخدره در تداوی بمقادیر بسیار کم مورد استعمال دارد و مانند دیگر مخدرات بمصرف تدخین نیز برسد. این گرد بصورت تودهٔ یکنواخت فشرده ای است که بعلت وجود مقدار کمی رزین در برگها و گلها بیکدیگر چسبندگی یافته اند... (فرهنگ فارسی معین). روغنی باشد که از شاهدانه گیرند. (گل گلاب). پوست درختی است خوشبو شبیه به پوست درخت توت و گویند پوست درخت مغیلان یمنی است. (از تحفهٔ حکیم مؤمن). مادهٔ سبزی که از برگ کنب گیرند و از آن بنگ آب ساخته دراویش مانند مخدر مسکر بنوشند و از این مادهٔ سبز، مادهٔ سقزی و سمی گیرند که چرس گویند و آن را در سر غلیان با تنباکو مخلوط کرده بکشند و کیف کنند. (ناظم الاطباء). بنج، معرب بنگ فارسی است و آن گیاهی است خواب آور و دورگردانندهٔ حس. (از اقرب الموارد): فصیح تر کس، جایی که او سخن گوید چنان بود ز پلیدی که خورده باشد بنگ. فرخی. سخنوران ز سخن پیش تو فرومانند چنان کسی که به پیمانه خورده باشد بنگ. فرخی. سپس بیهشان دهر مرو گر نخوردی تو همچو ایشان بنگ. ناصرخسرو. خر بنگ خورد گویی و دیوانه شد به شعر خرزهره خورده بودی باری به جای بنگ. سوزنی. تا بنگ و کوکنار به دیوانگی کشد دیوانه باد خصم تو بی کوکنار و بنگ. سوزنی. گر بنگ خوری چو سنگ مانی بر جای یکباره چو بنگ میخوری سنگ بخور.سعدی. شیرازی در مسجد بنگ می پخت، خادم مسجد بدو رسید با او از در سفاهت درآمد. (منتخب لطایف عبید زاکانی چ برلن ص ۱۴۷). عربی بنگ خورده بود و در مسجدی خفته، مؤذن به غلط گفت: النوم خیر من الصلوة. عرب گفت: واللََّه صدقت یا مؤذن بالف مرة. (منتخب لطایف عبید زاکانی چ برلن ص ۱۶۷). بنگت آن اشتها دهد بدروغ که چو ماءالعسل بلیسی دوغ.اوحدی. میزند بنگ صرف مرشد خواف فارغ از نوشداروی عنبی است گرچه الشیخ کالنبی گویندکالنبی نیست شیخ ما کنبی است. کمال خجندی. و رجوع به بنج و تحفهٔ حکیم مؤمن و الفاظ الادویه شود. - بنگ از سر پریدن. بنگ از کله پریدن؛ ناگاه خبردار شدن. ناگهان هشیار گشتن. (فرهنگ فارسی معین). - بنگ ساختن؛ فریب دادن و دل ربودن. (ناظم الاطباء). - بنگ رسایی؛ بنگی که نشئهٔ کامل دارد. (غیاث) (آنندراج). || شاهدانه. کنب. (فرهنگ فارسی معین). - برگ بنگ؛ برگ شاهدانه. ورق الخیال. (فرهنگ فارسی معین).
[ بُ ] (اِ) مخفف بانگ است : از هیچ دیه کس بنگ خروه نمی شنید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۵۸).
[ بَ ] (اِخ) دهی از دهستان بربرود است که در بخش الیگودرز شهرستان بروجرد واقع است و ۲۱۰ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۶).

کلمات هم‌قافیه با «بنگ»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «نگ» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید