معنی بنشاختن
5 بازدید
[ بِ تَ ] (مص) نشانیدن. (برهان) (آنندراج). بنشاندن. (شرفنامهٔ منیری). نشانیدن و جای دادن و افراختن. (ناظم الاطباء): چو شاگرد را دید بنواختش بر مهتران شاد بنشاختش.فردوسی. به خسرو سپردند و بنواختش بر گاه فرخنده بنشاختش.فردوسی. بپرسید بسیار و بنواختش بخوبی بر تخت بنشاختش.فردوسی. بپرسید و بنشاختش پیش خویش غمی شد ز جان بداندیش خویش.فردوسی. چو او را پیش خود بر گاه بنشاخت همی از ماه تابان بازنشناخت. (ویس و رامین). برآمد جم از جای و بنواختش به اندازه بستود و بنشاختش.اسدی.
کلمات همقافیه با «بنشاختن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر