معنی بند کردن

معنی بند کردن

5 بازدید
[ بَ کَ دَ ] (مص مرکب) اسیر کردن. در بند کردن. (فرهنگ فارسی معین). محکم گرفتن و اسیر کردن. (غیاث). زندان و حبس کردن : چو آید بدان مرز بندش کنید دل شادمان پرگزندش کنید.فردوسی. سخنها بر این گونه پیوند کن و گر پند نپذیردش بند کن.فردوسی. و بخط خود منشوری دادش بولایت تا علی را بگیرد ناگاه و بند کند و انصاف رعایای خراسان از وی بازستاند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۲۸). و احمد ارسلان را فرمود تا آنجا بند کردند و سوی غزنین بردند. (تاریخ بیهقی). در این پیدا و نزدیکت ببین آن دور پنهان را که بند ازبهر اینت کرد یزدان اندر این زندان. ناصرخسرو. از عمامه کمند کردندش درکشیدند و بند کردندش.نظامی. ناصحان را دست بست و بند کرد ظلم را پیوند در پیوند کرد.مولوی. || محکم گرفتن. (فرهنگ فارسی معین). || قایم کردن. (آنندراج). قایم کردن. محکم کردن. (فرهنگ فارسی معین): به بازو کمان و به زین بر کمند میان را به زرین کمر کرده بند. فردوسی. برون آمد از پیش خسرو نوند به بازو مر آن نامه را کرد بند.فردوسی. عمر را بند کن از علم و ز طاعت که ترا علم با طاعت تو قید دوان عمر تواند. ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ۱۴۳). || مقید کردن. از حرکت و فعالیت بازداشتن : دادبگ از رای او دست ستم بند کرد زآن که همی رای او حکمت ناب است و پند. سوزنی. بند کن چون سیل سیلابی کند ورنه رسوایی و ویرانی کند.مولوی. || بستن. مسدود کردن : سخت خاک آلوده می آید سخن آب تیره شد سر چه بند کن.مولوی. خادمهٔ سرای را گو در حجره بند کن تا به سر حضور ما ره نبرد موسوسی. سعدی. - بند کردن زبان؛ خاموش ساختن. مهر سکوت بر لب یا زبان نهادن : زبان بند کردن به صد قید و بند بسی به ز گفتار ناسودمند. امیرخسرو دهلوی. || ذکر خود بر عضو کسی نهاده زور کردن و جماع کردن. (غیاث). جماع کردن. آلت رجولیت را بر عضو کسی نهاده زور کردن. (ناظم الاطباء). آلت رجولیت را بر موضع مباشرت نهاده زور کردن. جماع کردن. (فرهنگ فارسی معین). - بند کردن کار؛ سرانجام دادن کار. (آنندراج) (فرهنگ فارسی معین). محول نمودن و واگذار کردن آن : گرچه هستم زر خالص چه کنم چون گشتم ریزه تر زآن که کسی کار بمن بند کند. مسیح کاشی (از آنندراج). || حیلت. مکر. فریب. حیله کردن : بسی چاره ها جست و ترفند کرد سرانجام پنهان یکی بند کرد.اسدی. جادوکی بند کرد حیلت بر ما بندش بر ما برفت و حیله روا شد.معروفی. || بستن، به تعویذ یا جادویی مرد را از آرامیدن با زنان بازداشتن. (یادداشت بخط مؤلف: همره؛ مهره ای است که بدان زنان مردان را بند کنند. (منتهی الارب). || به رشته کشیدن، چنانکه دانه های سبحه و دانه های مروارید و امثال آنرا. || با نوکی یا قلابی چیزی به چیزی پیوستن. بند کردن ظرف. وصله کردن آن بیکدیگر. بهم پیوستن. || پابند کردن. وابسته کردن : گفت تو بحث شگرفی میکنی معنیی را بند حرفی میکنی.مولوی.

کلمات هم‌قافیه با «بند کردن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید