معنی بندگشا
4 بازدید
[ بَ گُ ] (نف مرکب) بندگشاینده. حلّال مشکلات : تاجور جهان چو جم، تخت خدای مملکت خاتم دیوبند او بندگشای مملکت.خاقانی. - بندگشای جمله مقصود؛ کنایه از باری تعالی است که برآورندهٔ همهٔ مقصودها است : ای بندگشای جمله مقصود دارای وجود و داور جود.نظامی. || (اِ مرکب) کلید. مفتاح : بندگشای خزانهٔ تو چه کرده است کو را هزمان به دست جود سپاری. فرخی (دیوان چ دبیرسیاقی ص ۳۸۷). || مفصل. بندگشاها؛ مفاصل . (یادداشت بخط مؤلف): و مرتبهٔ سیم مرتبهٔ رطوبتهایی است که بندگشاها را سست دارد. (الابنیه فی حقایق الادویه، از یادداشت مؤلف). و خلطها که اندر بندگشاها بود و سخت شده باشد نرم گرداند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی ایضاً). و بندگشاها و همه اندامها به روغن های گرم می مالیدند چون روغن بالا و روغن سوسن و مانند آن. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). رجوع به بندکشا و مادهٔ بعد شود.
کلمات همقافیه با «بندگشا»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شا» برای سرودن شعر