معنی بندقة
5 بازدید
[ بَ دَ قَ ] (ع مص) گلوله ساختن چیزی را. || تیز نگریستن بسوی کسی. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء).[ بُ دُ قَ ] (ع اِ) واحد بندق. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || گلولهٔ خرد و سنگ مدور. (ناظم الاطباء). هر چیز مدور بزرگتر از نخود. (از بحر الجواهر) (یادداشت بخط مؤلف). || او چیزی است که در مقعد قرار دهند، مثل شیاف. (بحر الجواهر). || وزنی به اندازهٔ درهمی است و بعضی اطباء به اندازه یک مثقال و بعضی چهار دانگ دانند. مقدار وزنی به اندازه درهمی. (مفاتیح) (از بحرالجواهر) (یادداشت بخط مؤلف).[ بُ دُ قَ ] (اِخ) ابن مطة. پدر قبیله ای است از یمن. (منتهی الارب) (یادداشت بخط مؤلف) (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «بندقة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قة» برای سرودن شعر