معنی بندار
6 بازدید
[ بُ ] (نف مرکب) بنه دار. (فرهنگ فارسی معین). کیسه دار. (برهان) (انجمن آرا) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || دوافروش. (برهان). دوافروش. داروفروش. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به بنکدار شود. || صاحب تجمل و مکنت. (برهان). صاحب مکنت و مایه. (آنندراج). صاحب مکنت. (رشیدی) (انجمن آرا). مایه دار. (ناظم الاطباء). صاحب مکنت و تجمل و مایه دار. (فرهنگ فارسی معین): بر سر گنجی که یزدان در دل احمد نهاد جز علی گنجور نبود جز علی بندار نیست. ناصرخسرو. روزی پیش آیدت به آخر کان روز دست نگیرد ترا نه میر و نه بندار. ناصرخسرو. بر سر دار دان سر سرهنگ در بن چاه بین تن بندار.سنایی. || مالک و صاحب ملک (بیشتر در خراسان). (فرهنگ فارسی معین): بندار اهل فضلم و بندار نظم و نثر آرد سجود من سر بندار ری نشین.خاقانی. || ریشه دار. (فرهنگ فارسی معین). || کسی که پیشه اش مالداری و باغداری و فروش محصول باغ و باغ تره است. (فرهنگ فارسی معین). || اسب فروش. (فرهنگ فارسی معین) (ناظم الاطباء). || گرانفروش. (برهان). آنکه چیزی را نگاه دارد تا بقیمت گرانتر بفروشد. گرانفروش. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین): گرگ مال و ضیاع تو بخورد گرگ صعب تو میر و بندار است. ناصرخسرو. || تاجر معدن. (فرهنگ فارسی معین). || صاحب برید. متصدی چاپارخانه. (فرهنگ فارسی معین). || سردار قشون. سالار. (فرهنگ فارسی معین): در طمع روز و شب کمر بسته بر در شاه میر و بندارند.ناصرخسرو. در ریاضت صعب و جوع مفرط شأنی نیکو داشت، چنانکه او را بندارالجائعین گفتندی که هیچکس از این امت بر جوع آن صبر نتوانست کرد. (تذکرة الاولیاء). || موکل اخذ مالیات از بارها و بنه ها. (فرهنگ فارسی معین): بندار خراج را و دبیر او را [ در هر سال ] خمسین الف درهم دارد. (تاریخ سیستان). ابویزید خالدبن محمد یحیی بندار کرمان بود، نامه همی نبشت سوی مقتدر اندر حدیث سیستان. (تاریخ سیستان). و تا عهدی نزدیک خراج آن [خوار] بر بندار بیهق مجموع بودی. (تاریخ بیهقی). || محقق و مقرر. (ناظم الاطباء). مقرر. || ذخیره. || انبار. || ثابت. || جامد. سخت. (فرهنگ فارسی معین) (ناظم الاطباء). || خانه دار. (برهان) (انجمن آرا) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || اصلی. اصیل. (فرهنگ فارسی معین) (ناظم الاطباء). || باهوش. دانا. (فرهنگ فارسی معین).[ بُ ] (معرب، اِ) آنکه خرید و فروخت جواهری نموده باشد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). مأخوذ از فارسی است. (ناظم الاطباء). || تاجری که متاع را نگه دارد تا گران فروشد. ج، بنادرة. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).[ بَ ] (اِخ) لقب ابی بکربن احمدبن اسحاق بن وهب بن الهیثم بن خداش، محدث و از بربهائی و غیر او حدیث دارد و دارقطنی از او روایت کند. (یادداشت بخط مؤلف).[ بُ ] (اِخ) ابن حسین بن محمدبن مهلب شیرازی از مشاهیر متصوفهٔ قرن چهارم، وی خادم شیخ ابوالحسین اشعری مشهور، مؤسس مذهب اشاعره بوده است و با شیخ کبیر نیز معاصر بوده است و مابین ایشان در بعضی مسائل مفاوضات و معارضاتی روی داده است. ابن عساکر در متن کذب المفتری روایت کند که پدر بندار او را از بهر تجارت به بغداد فرستاد و وی قریب چهل هزار دینار مال التجاره همراه داشت. گذار او در آن شهر به مجلس شبلی افتاد و کلام او در وی تأثیر کرد. شبلی او را امر نمود تا از اموال خود بیرون آید، بندار شش بدره زر به نزد شبلی برد. شبلی در آینه ای که پیوسته در آن نظر کردی، نگریست و گفت آینه گوید که هنوز چیزی باقی است و... تا آنکه بالاخره بندار را از آن همه اموال هیچ نماند و همه را در راه خدا ایثار نمود. آن بار چون به نزد شبلی رفت شبلی در آینه نظر کرده گفت آینه گوید که بیش هیچ باقی نمانده. بندار گفت آینه راست میگوید و ملازمت شبلی اختیار نمود. بندار در ارجان سکنی داشت و هم در آن شهر در سال ۳۵۳ هـ . ق . وفات یافت و همان جا مدفون شد. (از حاشیهٔ شدالازار ص ۲۲۵).[ بُ ] (اِخ) ابن محمدبن عبداللََّه از فقهای شیعه و او را کتبی است در فقه و اصول و جز آن. (ابن الندیم).
کلمات همقافیه با «بندار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر