معنی بمجرد
6 بازدید
[ بِ مُ جَ رْ رَ دِ ] (حرف اضافهٔ مرکب) (از: «ب» +مجرد) فی الفور. درحال. بلافاصله. در همان آن. (ناظم الاطباء). || فقط. بدون چیزی دیگر: بمجرد گمان... نزدیکان خود را مهجور گردانیدن... تیشه بر پای خود زدن بود. (کلیله و دمنه). رجوع به مجرد شود.
کلمات همقافیه با «بمجرد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رد» برای سرودن شعر