معنی بلورینه
5 بازدید
[ بُ نَ / نِ ] (ص نسبی) منسوب به بلور. از بلور. ساخته شده از بلور. آنچه از بلور کنند. بلورآلات. بلوری. بلورین. و رجوع به بلورین شود: همرنگ رخسار خویش گردان جام بلورینه از می خام.فرخی. بلورینه تختی، در شاهوار بتی بر وی از زر گوهرنگار.(گرشاسب نامه).
کلمات همقافیه با «بلورینه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نه» برای سرودن شعر