معنی بلغ
7 بازدید
[ بَ ] (ع ص) مرد فصیح. رسانندهٔ سخن آنجا که خواهد. (منتهی الارب). بلیغ. (اقرب الموارد). بِلغ یا بِلَغ. و رجوع به بِلغ و بلیغ شود. || أمراللََّه بلغ؛ یعنی حکم خدا روان و نافذ است. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). جیش بلغ، نیز بدین معنی است. (منتهی الارب). جیش بلغ؛ سپاهی که هرجا خواهد رسد. (از ذیل اقرب الموارد از لسان). || أحمق بلغ؛ احمق که با حماقت خود به مراد رسد، یا بسیار احمق. (منتهی الارب). احمق که با وجود حماقتش به مراد برسد. (از اقرب الموارد). بِلغ. بَلغة. و رجوع به بِلَغ و بلغة شود. || اللهم سمع لابلغ، یا سمعا لابلغا (به رفع و نصب)؛ خداوندا مسموع شود و بوقوع نیاید، و یا آن را کسی گوید که خبری را بشنود و تعجب نکند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و در فارسی بجای آن این جمله گویند: بشنو و باور مکن. (یادداشت مرحوم دهخدا).[ بَ لَ غَ ] (ع فعل) رمز است بلغت المقابله را. صیغهٔ ماضی است، و آن علامتی است که در مقابلهٔ کتاب بر کنارهٔ ورق نویسند تا معلوم شود که مقابلهٔ صحت کتاب تا آنجا رسیده. (از غیاث اللغات) (از آنندراج). بَلَغَة. و رجوع به بلغة شود.[ بِ ] (ع ص) مرد بلیغ. (منتهی الارب) (از ذیل اقرب الموارد). و رجوع به بلغ شود. || أحمق بلغ، به معنای احمق بَلغ است. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به بَلغ شود. || رجل بلغ مِلغ؛ مرد خبیث فرومایهٔ بدزبان. (منتهی الارب). خبیث. (اقرب الموارد).[ بِ لَ ] (ع ص) مرد بلیغ. (منتهی الارب). بَلغ و بُلغ. رجوع به بَلغ شود.[ بُ ] (ع اِ) جِ بُلغة. (منتهی الارب). رجوع به بلغة شود.
کلمات همقافیه با «بلغ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لغ» برای سرودن شعر