معنی واژه بلده
3 بازدید
[ ] (اِخ) نام حوای زن آدم علیه السلام. (برهان) (آنندراج).[ بَ دَ / دِ ] (از ع، اِ) بلده. ناحیه. (فرهنگ فارسی معین). || شهر. (فرهنگ فارسی معین): عامل بلدهٔ قم در سنهٔ خمسین و ثلاثمائة (۳۵۰ هـ . ق.) آن را فراخ و بزرگ گردانید. (تاریخ قم ص ۲۱۴). || لقب همدان، کرمانشاهان، کاشان، فومن، شوشتر، دزفول، تویسرکان. گویند بلدهٔ همدان و غیره. (از یادداشت مرحوم دهخدا).[ بَ دَ ] (اِخ) یکی از دهستانهای ییلاقی بخش نور شهرستان آمل. این دهستان در حومهٔ قصبهٔ بلده مرکز تابستانی بخش نور در طول درهٔ اوزه رود واقع است و از هفت آبادی تشکیل شده و جمعیت آن در حدود ۳۱۰۰ تن است. مرکز دهستان همان مرکز بخش است و قرای مهم دهستان عبارتست از: چل، مزید، پل. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).[ بَ دَ ] (اِخ) قصبهٔ مرکز ییلاقی بخش نور از شهرستان آمل. این قصبه در ۶۰ کیلومتری جنوب باختری آمل در ارتفاع ۱۹۵۲ متر از سطح دریا واقع است. آب آن از رودخانهٔ اوزرود و یالرود و کمررود و محصول عمدهٔ آن غلات، لبنیات، باقلا، سیب زمینی و میوه های مختلف است. زمستان در حدود یکهزار تن و تابستان بیش از دوهزار تن سکنه دارد. از آثار قدیم قلعهٔ خرابه ای در شمال آبادی دیده میشود. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).[ بَ دَ ] (اِخ) دهی از دهستان خرم آباد، شهرستان تنکابن. سکنهٔ آن ۶۸۰تن. آب آن از رودخانهٔ چشمه کیله و محصول آن برنج و مرکبات است. از ابنیهٔ قدیم آثار قلعهٔ خرابه ای روی تپه کنار راه عمومی دوهزار و سه هزار دیده میشود. این آبادی از دو محلهٔ بالا و پایین تشکیل شده است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).