معنی بلدة

معنی واژه بلدة

4 بازدید
[ بَ دَ ] (ع اِ) شهر، مانند بصره و دمشق. (منتهی الارب). واحد بلد. (فرهنگ فارسی معین). شهر و شهر آبادان. (دهار). قطعه ای از بَلد یعنی جزء معین و تخصیص یافته ای از آن چون بصره از عراق و دمشق از شام. (از اقرب الموارد). بُلدان. (دهار). و رجوع به بلد و بلده شود: {/Bإِنَّمََا أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ رَبَّ هََذِهِ اَلْبَلْدَةِ اَلَّذِی حَرَّمَهََا... ۱-۹۲۷:۹۱/}(قرآن ۲۷/۹۱)؛ امر شده ام فقط پروردگار این شهر را که آن را حرام گردانیده است بپرستم. || جای باش حیوان عامر باشد یا غامر. (منتهی الارب). هر موضعی از زمین عامر باشد یا خالی. (از اقرب الموارد). || خاک. (منتهی الارب). تراب. (ذیل اقرب الموارد از تاج). || زمین. (منتهی الارب). ارض. (اقرب الموارد). پاره ای از زمین. (دهار). - بلدهٔ میت؛ زمینی که رستنی و چراگاه در آن نباشد. بلد میت : {/Bوَ هُوَ اَلَّذِی أَرْسَلَ اَلرِّیََاحَ بُشْراً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ وَ أَنْزَلْنََا مِنَ اَلسَّمََاءِ مََاءً طَهُوراً `لِنُحْیِیَ بِهِ بَلْدَةً مَیْتاً... ۱-۱۹۲۵:۴۸-۴۹/}(قرآن ۲۵/۴۹)؛ اوست که بادها را فرستاد تا بشارتی باشد از نزدش، و از آسمان آبی پاک کننده فروفرستادیم تا بدان بلدهٔ مرده را احیا کنیم... {/Bوَ اَلَّذِی نَزَّلَ مِنَ اَلسَّمََاءِ مََاءً بِقَدَرٍ فَأَنْشَرْنََا بِهِ بَلْدَةً مَیْتاً کَذََلِکَ تُخْرَجُونَ . ۱-۱۳۴۳:۱۱/}(قرآن ۴۳/۱۱)؛ و آنکه از آسمان آبی فروفرستاد به اندازه ای، پس بدان بلدهٔ مرده را زنده گردانیدیم، این چنین بیرون آورده میشوید. {/Bوَ نَزَّلْنََا مِنَ اَلسَّمََاءِ مََاءً مُبََارَکاً۱-۶۵۰:۹/}... {/Bرِزْقاً لِلْعِبََادِ وَ أَحْیَیْنََا بِهِ بَلْدَةً مَیْتاً کَذََلِکَ اَلْخُرُوجُ. ۱-۹۵۰:۱۱/}(قرآن ۵۰/۹ - ۱۱)؛ و از آسمان آبی برکت دار فروفرستادیم... تا روزی باشد برای بندگان و بدان بلدهٔ مرده را زنده گردانیدیم این چنین است بیرون آمدن. و رجوع به بلدالمیت ذیل بلد شود. || بیابان. (منتهی الارب) (دهار). فلات. (ذیل اقرب الموارد از تاج). || سینه، گویند فلان واسع البلدة. (منتهی الارب) (از ذیل اقرب الموارد از تاج). || حفرهٔ سینه و نحر، و آنچه اطراف آن است و گویند میان آن. (از ذیل اقرب الموارد از تاج). گو سینه. || آنچه به زمین رسد از سینهٔ شتر. || گشادگی میان دو ابرو. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || اندرون پنجه. (دهار). کف دست. (از اقرب الموارد): ضرب بلدته علی بلدته؛ کف دست خود را بر سینهٔ خود زد. || قطعه و رقعه ایست از آسمان که ستاره ای در آن نباشد. (از اقرب الموارد). یکی از منازل قمر میان نعائم و سعد ذابح و گاهی از آن عدول کرده به قلاده میرود و آن شش ستارهٔ گرد است که بر شکل کمان واقع شده است. (منتهی الارب). جایی است خالی از ستارگان میان نعائم و سعد ذابح، و آن منزلی است از منازل قمر. (دهار). فرجه ایست مستدیر از آسمان بشکل رقعه که در آن کوکبی نباشد، و شش ستارهٔ مستدیر و کوچک و خفی به شکل قوس بر آن دلالت کنند. و برخی آن را اُدحی نامند زیرا در نزدیکی آن ستارگانی است که عرب آنرا بَیض گویند و آن بسبب نزدیکی آن به نعائم باشد. ماه گاهی عدول می کند و به ادحی فرود می آید. اصحاب صور، بلده را بر جبهه و پیشانی رامی قرار دهند. (از صبح الاعشی ج ۲ ص ۱۶۱). قطعه ایست از آسمان بر او هیچ ستاره نیست و از بهر آن آن را بلدة خوانند، و عصاب رامی است. (جهان دانش). نام منزل بیست ویکم از منازل قمر و رقیب او ذراع است و عرب آنرا بر بقعهٔ قفره شمارد. و آن از رباطات سیم است و در پس کوکبی است که او را هلال خوانند. بلدة از آخر نعایم است تا درجهٔ اول جدی و نزد احکامیان منزلی نحس است. (از یادداشت مرحوم دهخدا): با صادر و وارد نعایم بلده دو سه دست کرده قایم.نظامی.
[ بَ دَ ] (اِخ) مکهٔ معظمه. (منتهی الارب). رجوع به مکه شود.
[ بَ دَ ] (اِخ) شهری است در اندلس و از آن شهر است سعیدبن محمد بلدی از شیوخ معتزله. (منتهی الارب). شهری است در اندلس از توابع ریّة و گویند از توابع قَبرة است. (از مراصد) (از معجم البلدان).
[ بَ دَ ] (اِخ) از شهرهای ساحل دریای شام نزدیک جبلة، و آن از فتوحات عبادةبن الصامت است. این شهر سپس خراب شد و اهالی آنجا کوچ کردند و معاویه «جبلة» را بنا ساخت. شهر مزبور از قلاع روم بوده است. (از معجم البلدان) (از مراصد).
[ بَ دَ ] (اِخ) قریه ای در چندفرسنگی کاظمین، و مدفن سیدمحمدبن امام علی النقی بدانجاست. (یادداشت مرحوم دهخدا).
[ بُ دَ ] (ع اِ) گشادگی میان دو ابرو. (منتهی الارب) (از ذیل اقرب الموارد از لسان). بَلدة. و رجوع به بلدة شود. || بلدة الوجه؛ هیئت روی و صورت. (منتهی الارب).
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید