معنی واژه بلج
4 بازدید
[ بَ ] (ع مص) بگشادن. (از منتهی الارب) (از ذیل اقرب الموارد).[ بَ ] (ع ص) رجل بلج؛ مرد گشاده رو. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). بَلِج. و رجوع به بلج شود.[ بَ ] (اِخ) نام بتی، و یا از اعلام است. (منتهی الارب). صنمی بوده است عرب را در جاهلیت که آن را می پرستیدند و نسبت آن به بلج بن محرق می باشد. (از معجم البلدان).[ بَ ] (اِخ) (حمام...) حمامی است در بصره. (منتهی الارب). حمامی در بصره است منسوب به شخصی موسوم به بلج. (مراصد). این حمام منسوب به بلج بن کَشبة تمیمی است و او همان است که ساج بلجی نیز به وی منسوب است. (از معجم البلدان).[ بَ لَ ] (ع مص) شادمان شدن. (از منتهی الارب). || گشاده ابرو شدن. (منتهی الارب). أبلج شدن. (از اقرب الموارد). و رجوع به ابلج شود.[ بَ لَ ] (ع اِ) گشادگی ابرو. (منتهی الارب). تباعد و فاصلهٔ مابین دو ابرو. (از اقرب الموارد). || ضوء و روشنائی. (از ذیل اقرب الموارد).[ بُ لُ ] (ع اِ) گشادگیهای مفارق مو. (منتهی الارب) (از ذیل اقرب الموارد از لسان).[ بَ ] (اِخ) ابن بِشربن عیاض قشیری، وی از فرماندهان شجاع دمشق بوده است. هشام بن عبدالملک او را با سپاهی گران روانهٔ افریقیه کرد تا شورش اهالی آنجا را بخواباند. و او پس از چندی جنگ و گریز بر آنجا دست یافت و مدت یازده ماه حکومت را بدست گرفت و بسال ۱۲۴ هـ . ق. در نتیجهٔ زخمهایی که در جنگ برداشته بود درگذشت. در مدت حکومت پایتخت وی قرطبه بوده است. (از الاعلام زرکلی ج ۲ ص ۵۰ از تاریخ ابن الاثیر و نفح الطیب و تهذیب ابن عساکر).