معنی واژه بلبلی
4 بازدید
[ بَ بَ ] (ص) (گوش...) گوشهای پهن و بزرگ و دور از سر. (فرهنگ لغات عامیانه). بله گوش (در تداول مردم قزوین). و رجوع به بلبله گوش و بلبلی گوش شود.[ بُ بُ ] (ع ص، اِ) مرد سبک در سفر بسیار اعانت کنندهٔ مردم. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). بُلبل. و رجوع به بلبل شود.[ بُ بُ ] (اِ) شراب. (برهان). شراب، زیرا که در بلبله می کنند. (جهانگیری). شراب که در بلبله کنند. (از آنندراج) (از انجمن آرا): یکی بلبلی سرخ در جام زرد تهمتن به روی زواره بخورد. فردوسی (از جهانگیری). بلبلی کرد نتاند به دل مرده دلان آن که زلف بخم غالیه سای تو کند. منوچهری. || پیالهٔ شراب. (برهان). پیاله. (از آنندراج). صراحی و کوزه و ساغر. (شرفنامهٔ منیری): تو ای میگسار از می زابلی بپیمای تا سر یکی بلبلی.فردوسی. || چوبی است معروف. || حبه ای مثل مشنگ که جوش داده میفروشند. (آنندراج). - بلبلی فروش؛ آنکه بلبلی فروشد: آنکه بار غمش بدوش من است گلرخ بلبلی فروش من است.(از آنندراج). || نوعی از چرم که آنرا بسیار لطیف و نازک سازند و به الوان غیر مکرر رنگ کنند. (برهان) (آنندراج). || جنسی از زردآلو. (برهان) (الفاظ الادویه) (آنندراج).[ بُ بُ ] (ص نسبی) منسوب به بنی بلبلة، که بطنی است از فهم. (از اللباب فی تهذیب الانساب).[ بُ بُ ] (اِخ) ابومحمدعبداللََّه بن اسحاق بن عبیداللََّه بن سوید بلبلی، مشهور به بیطاری. محدث بود و در صفر سال ۲۳۱ هـ . ق. درگذشت. او از مالک بن انس روایت کرده است. (از اللباب فی تهذیب الانساب).