معنی بلادة
6 بازدید
[ بَ دَ ] (ع مص) سست و کندخاطر گردیدن. (از منتهی الارب).کند شدن فهم. (المصادر زوزنی). کند شدن. (تاج المصادر بیهقی). کند شدن و کاهل شدن. (دهار). ضد ذکاوت و فطنت. (از اقرب الموارد). || وانداشتنِ جنبانیدن و تحریک، دابه را به فعالیت : بلد الجمل، الحمار؛ جنبانیدن و تحریک، جمل و حمار را به فعالیت وانداشت. (از ذیل اقرب الموارد از لسان).[ بَ دَ ] (ع اِ) بلادت. سستی و کندی خاطر. (از منتهی الارب). و رجوع به بلادت شود.
کلمات همقافیه با «بلادة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دة» برای سرودن شعر