معنی بلاجوی
5 بازدید
[ بَ ] (نف مرکب) بلاجوینده. بلاجو. جویندهٔ بلا. جویندهٔ بدبختی و فساد. فتنه جوی. تجسس بلا و فتنه کننده، خواه به قصد دفع آن از خود یا دیگری و خواه به قصد متوجه ساختن به دیگری : بجوئید گفت این بلاجوی را بداندیش و بدکام و بدگوی را.فردوسی. کسی کو بلاجوی گردان بود شبیخون نه آیین مردان بود.فردوسی. کسی کو بر شاه بدگوی بود بر اندیشهٔ بد بلاجوی بود.فردوسی. بلاجوی باشد گرفتار آز من و خانه من بعد نان و پیاز.سعدی. بلاجوی راه بنی طی گرفت بکشتن جوانمرد را پی گرفت.سعدی. || بمناسبت فتنه جویی بر معشوق، صفت عاشق آید. از اسماء عاشق است. (آنندراج).
کلمات همقافیه با «بلاجوی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر