معنی بلاجو
6 بازدید
[ بَ ] (نف مرکب) بلاجوینده. بلاجوی. جویندهٔ بلا. فتنه جو: خون دل عاشقان مشتاق در گردن دیدهٔ بلاجوست.سعدی. || معشوق، بمناسبت شوخی و فتنه جویی و بلاانگیزیش بر عاشق : بگردد تا کجا بیند به گیتی از این شوخی بلاجویی ستمگر.فرخی. و رجوع به بلاجوی شود.
کلمات همقافیه با «بلاجو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جو» برای سرودن شعر