معنی واژه بطر
6 بازدید
[ بَ ] (ع مص) کفانیدن جراحت. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). ریش بشکافتن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). شکافتن. زخم. (مؤید الفضلاء) (غیاث) (آنندراج). و رجوع به دزی ج ۱ ص ۹۴ شود.[ بَ طَ ] (ع مص) سخت شادی نمودن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). در شادی و تنعم از حد درگذشتن. (ترجمان علامه جرجانی ص ۲۶). سخت شاد شدن. (آنندراج). || (اِمص) توانگری و فراخی عیش. (غیاث). شادی سخت. نشاط. خرمی. خوشی : تا خبر یابم جامی دو سه اندر فکنم رخ کنم سرخ و فرود آیم با ناز و بطر. فرخی. او ز بهر ما، در کوشش و رنج ما گرفته همه زو ناز و بطر.فرخی. اسب را با ستام و زر کردی مر مرا با نشاط و عیش و بطر.فرخی. شادمان گشت و اهتزاز نمود روی او سرخ شد ز لهو و بطر.مسعودسعد. ناله چرا کند چو به دل درش درد نیست ور ناله میکند بچه آرد همی بطر. مسعودسعد. همچو هامون قیامت گرد میدان جوق جوق زمره ای اندر عنا و مجمعی اندر بطر.سنایی. جان فریبرز از این شرف طرب افزود ذات منوچهر از این خبر بطر آورد.خاقانی. بسر ناخن غم روی طرب بخراشید بسر انگشت عنا جام بطر بازدهید.خاقانی. عزلتی دارم و امن اینت نعیم زین دو نعمت بطری خواهم داشت.خاقانی. || گردن کشی کردن از حق و قبول ناکردن آن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد): الحدیث الکبر بطرالحق. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || مکروه داشتن چیزی که سزاوار کراهت نباشد. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || فیریدن و تکبر کردن، یقال : بطرت عیثک کما یقال : المت بطنک و رشدت امرک؛ ای الم بطنک و رشد امرک. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). دَنَه گرفتن. (زوزنی) (زمخشری) (تاج المصادر بیهقی) (مهذب الاسماء): زمانه را و فلک را همی بکس نشمرد کمینه مردی از ایشان ز کبر و عجب و بطر. عنصری. اگر یک لحظه از قبضهٔ توکل بیرون آید و کبر و بطر را بخویشتن راه دهد... (تاریخ بیهقی چ ادیب). طرفه آنکه افاضل و مردمان هنرمند از سعایت و بطر ایشان در رنج اند. (تاریخ بیهقی چ ادیب). جمشید را بطر نعمت گرفت و شیطان در وی راه یافت. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۳۳). ماه تو با جلالت و عز تو با ثبات عمر تو با سعادت و عیش تو بی بطر. مسعودسعد. علم و خردش بیشتر است از همه لیکن در دیدش بیشرمی و در سر بطری نیست. سنایی. چونکه یکچندی آنجا ببود [ شتربه ] و قوت گرفت و فربه گشت بطر آسایش و مستی نعمت بدو راه یافت. (کلیله چ مینوی ص ۶۱). و توانگر خلایق اوست که بطر نعمت بدو راه نیابد. (کلیله چ مینوی ص ۹۵). و حکما گویند که هرکه با پادشاهی که از بطر نصرت ایمن باشد و از دهشت هزیمت فارغ، مخاصمت اختیار کند مرگ را بحیلت بخویشتن راه داده باشد. (کلیله چ مینوی ص ۲۳۳). دمنه گفت همچنین است، و فرط اکرام ملک این بطر بدو راه داده است. (کلیله چ مینوی ص ۹۳). و راحت در ضمیر ایشان هم آن محل نیابد که بطر مستولی گردد و تدبیری فرو ماند. (ایضاً همان کتاب ص ۲۶۸). چون در هر دوری و مدتی بندگان را بطر نعمت و نخوت ثروت و خیلای رفاهیت از قیام بالتزام اوامر باری جلت قدرته... (جهانگشای جوینی). چون خدا خواهد نگفتند از بطر پس خدا بنمودشان عجز بشر.مولوی. بومسیلم را بگو کم کن بطر غرهٔ اول مشو آخر نگر.مولوی. چند گلگونه بمالید از بطر سفرهٔ رویش نشد پوشیده تر.مولوی. با فوجی بطل از روی بطر، بطرّ و تثقیف رماح و سن اسنه و ارهاف مرهفات پرداخته... (درهٔ نادره چ ۱۳۴۱ هـ . ش. انجمن آثار ملی ص ۳۳۹). - پربطر؛ بسیار متکبر. پرغرور: چون برگ او بزینت دیبای شوشتر نیست آهنگ این شجر کن گر سرت پربطر نیست. ناصرخسرو. || سرگشته شدن. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (زوزنی). دهشت و حیرت گرفتن کسی را هنگام هجوم نعمت از قیام بحق آن یا طغیان به نعمت یا در نعمت. (از اقرب الموارد). دهشت و حیرانی و غفلت. (غیاث). سرگشتگی و دهشت و حیرت. (فرهنگ نظام) (آنندراج). || ناسپاسی نعمت کردن. (منتهی الارب). خفیف شمردن نعمت و کفران آن و ناسپاسی بدان. (از اقرب الموارد). || ناسپاسی و نافرمانی. (غیاث). نافرمانی. (فرهنگ نظام) (ناظم الاطباء). نافرمانی نمودن بواسطهٔ نعمت. (آنندراج): {/B وَ کَمْ أَهْلَکْنََا مِنْ قَرْیَةٍ بَطِرَتْ مَعِیشَتَهََا. ۱-۷۲۸:۵۸/}(قرآن ۲۸/۵۸).[ بَ طِ ] (ع ص) بزرگ منش. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || فیرنده. (منتهی الارب). || کسی که مکروه دارد چیزی را که سزاوار کراهت نباشد. (ناظم الاطباء).[ بَ طِ ] (اِخ) نصربن احمدبن بطر. محدث بود. (منتهی الارب).[ بِ ] (ع اِ) رایگان، یقال : ذهب دمه بطراً. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). باطل و هدرشده خون. (آنندراج).