معنی بصیص
6 بازدید
[ بَ ] (ع اِ) لرزه. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (مهذب الاسماء) (آنندراج). || درخش، و یقال : حصیصهم و بصیصهم؛ کذا، یعنی عدد اینها این قدر است. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). درخشان. رخشان. درفشان. تابنده. نورانی.[ بَ ] (ع مص) درخشیدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (مهذب الاسماء). لها [ لصفائح الطلق ] بصیص و بریق. (مفردات ابن بیطار). || تراویدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). بص الماء؛ تراوید آب. || اندک دادن : بص لی بیسیر؛ اندک داد من را. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «بصیص»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یص» برای سرودن شعر