معنی بشکنیدن
7 بازدید
[ بِ کَ دَ ] (مص) شکستن. رام کردن. منقاد کردن. مطیع کردن. رجوع به شکنیدن شود: بسا حصن بلندا که می گشاد بسا کرهٔ نوزین که بشکنید.رودکی.
کلمات همقافیه با «بشکنیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر